امروز يكي از دوستام كتابي بهم هديه داد.
وقتي باز كردم و شروع به خاندن نمودم گويي چيزي در
درون زبانه كشيد.....!؟؟؟
حس عجيبي داشتم به يه قسمت از كتاب كه رسيدم نا خدا گاه
شروع به گريستن نمودم.!!!
حال فكر كردم خوب است شما هم آن قسمت كتاب را بخوانيد.
براي همين شروع به نوشتن نمودم . ولي انگار هر بار كه مي خواني
چيزي فراتر از يك نوشته است....!؟
اي دوست من ، من آن نيستم كه مي نمايم،
نمود پيراهنيست كه به تن دارم؛
پيراهني بافته ز جان كه مرا از پرسش هاي تو
و تو را از فراموشي من در امان مي دارد.
آن"من"ي كه در من است، در خانه ي خاموشي ساكن است
و تا ابد همانجا مي ماند؛
ناشناس و دست نيافتني. من نمي خواهم هر چه مي گويم باور كني
و هر چه مي كنم بپذيري؛
زيرا سخنان من چيزي جز ، صداي انديشه هاي تو
و كارهاي من چيزي جز
عمل آرزوهاي تونيستند. هنگامي كه تو مي گويي "باد به مشرق مي وزد"،
من مي گويم "آريبه مشرق مي وزد"،
زيرا نمي خواهم تو بداني، انديشه من در بند باد نيست،
بلكه در بند درياست.
تو نمي تواني انديشه هاي دريايي من را دريابي،
و
من نمي خواهم كه تو دريابي.
مي خواهم در دريا تنها باشم. وقتي كه نزد تو روز است،
نزد من شب است؛
با اين همه من از رقص روشناي نيمروز بر فراز تپه ها سخن مي گويم.
زيرا كه تو ترانه هاي تاريكي مرا نمي شنوي
و سايش بالهاي مرا بر ستارگان نمي بيني؛
و
من گويي نمي خواهم تو ببيني يا بشنوي.
مي خواهم با شب تنها باشم.
هنگامي كه تو به آسمان خودت فرا مي شوي من به دوزخ خودم فرو مي روم؛
من نمي خواهم تو دوزخ مرا ببيني.
شراره اش چشمت را مي سوزاند. و دودش مشامت را مي آزارد.
و من دوزخم را بيش از آن دوست دارم كه بخواهم تو به آنجا بيايي.
مي خواهم در دوزخ تنها باشم.
تو به راستي و زيبايي و درستي
مهر مي ورزي،
و من از براي خاطر تو مي گويم كه: مهر ورزيدن به اينها خوب و زيبنده است.
ولي در دلم به مهر تو مي خندم.
گر چه نمي خواهم تو خنده ام را ببيني.
مي خواهم تنها بخندم.
دوست من، تو خوب و هشيار و دانا هستي؛
يا نه تو عين كمالي؛
و من با تو از روي دانايي و هشياري سخن مي گويم،
گرچه من ديوانه ام. ولي ديوانگي ام را مي پوشانم.
مي خواهم تنها ديوانه باشم.
دوست من ، تو دوست من نيستي،
ولي من چگونه اين را به تو بگويم؟
راه من راه تو نيست، گر چه با هم را مي رويم، دست در دست.
"تا چندي ديگر ، دمي بر بال باد مي آسايم،
و آنگاه زني ديگر باز مرا خواهد زاييد."